حكيم زجاجى
223
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
كه نرم است آن مرد و گمراه و سست * مخنث نهادست و ناتندرست 100 ندانند در مرو او را به كس * پراكنده گويندش از پيش و پس چنين گفت عمر هبيره كه من * فرستم يكى را بدان انجمن كه بر جملهء خلق دارد فسوس * نباشد همالش به روم و به روس كند [ چون ] جو آن خلق را در جوال * به مردى بود مثل فرزند زال سعيد دگر بود جلد و دلير * به قوت چو پيل و به هيبت چو شير 105 مبارز بد و سرفراز و جوان * به گيتى نبد « 1 » مثل آن پهلوان بهسوى خراسان شد آن بىقرين * ز جيحون گذر كرد آمد به چين به مردى ز تركان برآورد گرد * كه داند كه از نامدارى چه كرد گرفت آن بروبوم تركان به تيغ * بباريد خون همچو ژاله ز ميغ بياورد از ترك چندان اسير * كه بر آسمان اختران منير « 2 » 110 از او هيبتى در جهان شد پديد * خبر شد ز كارش به پيش يزيد ز فرغانه تا پيش ترك تتار * از او گشت اسلام و دين آشكار ورا شعر گفتند و مدح قوى * بزرگان دانادل و معنوى نبشتم از آن يك دو بيت روان * بدان تا بخوانند پير و جوان « فمن ذا مبلغ فتيان قومى * بان النبل ريشت كل ريش » 115 « فان اللّه ابدو من قريش * . . . اهلحنث من قريش » ( ؟ ) [ قوافيش ] تنگ است و معنى [ فراخ ] * به دلها درون بيخ او شاخشاخ ندانند الا اديبان چست * كه باشند پردانش و تندرست [ قوافى ] غريب است ، شيرين ، لطيف * بخوانند اين مردمان ظريف بلى لشكرى رو به جان آمدند * در آن تاختن ناتوان آمدند 120 يزيد آن سرافراز آزادمرد * بسى كارهاى پسنديده كرد ازآنجمله كارى قوى كرد ، نغز * بگويم تو را تا شوى پاكمغز به شهر مدينه يكى پير بود * كز او كار آن شهر چون تير بود ورا عبد رحمان مجال ( ؟ ) نام * چو شيرى بد آن بدنشان [ دركنام ]
--> ( 1 ) نبود ( 2 ) مبد